دلنوشته نگار رفیعی
نگار رفیعی شاعر جوان کشور شعری در سوگ دختران دانشآموز مدرسه شجره طبیه در میناب سروده که به اینترتیب است:
صبح شنبه کلاس برپا شد
همه هستند محوِ درس و کتاب
در دل شهر زندگی جاری ست
نُه اسفند،مدرسه،میناب..
دلنوشته مینا قنبری
گاهی از خودم میپرسم رنگ صورتی تو را یاد چه چیزی میاندازد؟
_رنگ صورتی من را…
قبلاًها وقتی به صورتی فکر میکردم دفترچههایی که با چه وسواس رنگشان را انتخاب کرده بودم،
بند عینکی که صرفاً به خاطر رنگش خریده بودم،
کتاب و نشانگرمحبوبم ،
و خیلی چیزهای صورتی دیگر به ذهنم میآمدند؛
اما حالا رنگ صورتی مرا به دل قصههایی بسیار بزرگتر میبرد،
قصههایی فراتر از چیزهای اطرافم،
دلنوشته مسعود آزادبخت
مسعود آزاد بخت شعری با عنوان «وطن» در رابطه با شهدای مدرسه میناب و به ویژه شهید جاویدالاثر ماکان نصیری تقدیم کرده است که بدین شرح است:
بوی نیمکت بوی دفترهای خون آلوده در مینابِ ما
زنگ تفریح پای تخته یک صدا پیچیده در میناب ما
بوی سوختن در دبستان همچنان در حال اوج
خط آخر مانده نیمه، با وطن افتاده در مینابِ ما
زنگ دیگر کی صدا می آید از آن مدرسه با التهاب
مشق فرداهای کودک این چنین خوابیده در مینابِ ما
دلنوشته محمد کاظم کاظمی
ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد
بلکه این بغضی که پرپر میشود، پایان بگیرد
رفته بودی مشق آب و نان و بابا را بخوانی
فکر میکردی که این مشق از تو شاید جان بگیرد؟
با خودت گفتی که مادر در مسیر روضه باشد
با خودت گفتی که بابا رفته باشد نان بگیرد
دلنوشته فاطمه نانی زاد
این شعر که به توصیف معصومیت دانش آموزان شهید پرداخته است ، یاد شهدای میناب را زنده نگه می دارد :
دخترک پر وا نکرده، ناگهان پروانه شد
باغ داغی دید و با لبخندها بیگانه شد
آه از آن پاییز خونریزی که بر جانت نشست
پیش چشم مادرت گویا اناری دانه شد
کوچه کوچه آسمان نام تو را فریاد زد
عطر تو پیچید و موی بید مجنون شانه شد
باد، ویرانگر وزید و در پریشانی آن
گیرهء موی تو وا شد پنجره دیوانه شد
گوش کن! اینجا...! عروسکها صدایت میزنند
دلنوشته ستایش کانون
امید را باید ساخت و باید از آن مراقبت کرد
"چهلمین روز پرواز آسمانی کودکان میناب، نام کودکانی را زمزمه میکند که قرار نبود اینقدر زود پرواز کنند؛ کودکانی که امروز نه فقط رفتهاند، بلکه بهعنوان شهیدان کوچک و معصوم، در آغوش آسمان آرام گرفتهاند.
دلنوشته زینب آقاجانی
موشک رسید و سن و سالت را نپرسید
ناخوانده آمد، رفت و حالت را نپرسید
از مدرسه بردهست دشمن خندهات را
باید بگیرم از کجا پروندهات را؟!
رنگم پریده هیچ ردی از تنت نیست
راهی برای زود پیدا کردنت نیست
افطار را با خاکِ اینجا باز کردم
تا صبح پیدا میشوی دورت بگردم
گفتی ردیف چندمی توی کلاست؟
هر جای این آوارها هست انعکاست
این کفشهای توست، این هم پاپیونش
لعنت به موشک با قدوم بدشگونش
کامل شمردم چند زخمِ باز داری
دلنوشته زهرا آراستهنیا
صبح بود و کلاس آماده
دستتان حرف روی خط میچید
شهر میناب شاد میخندید
خنده را تا به چهرتان میدید
درس امروز ایستادن بود
درس زن بودن و بزرگ شدن
درس میهن، غرور، سربازی
درس با خون حریف گرگ شدن
زنگ تفریح مدرسه پر بود
دورتان هی فرشته میچرخید
نامتان را به شکل تازه نوشت
شده ترکیب واژه ها و شهید