دلنوشته حنانه خوش‌نیت

به نام خدایی که در قلب ما جان نوشت                      معمای عشقی همچو میناب نوشت

سلام دوست خوبم؛ دوستی که بی‌آنکه دیده باشمت، قلبم برایت از درد فشرده می‌شود؛ با اینکه چند سالی از من کوچک‌تر بودی، اما چه قهرمانانه در گذرگاه ظالمانه‌ای از تاریخ به یک‌باره رشد کردی و مانند درختان سرو قد کشیدی!

دلنوشته حمید ابراهیمی

«مدادم را تراشیدم

نوشتم وَتن

معلم خندید

گفت: ایران جان

وطن را با (ط) دسته‌دار می‌نویسند

من که نگاهم به پنجره گره خورده بود

گفتم: چه فرقی می‌کند

مهم این است که من

خاکم را دوست می‌دارم

ناگهان پنجره‌ها شکستند

سقف‌ها ریختند

و

مدادِ سرگردان من

که از درد می‌نالید

دلنوشته‌ حرمت‌السادات متولی

فقط هفت بهار را شکوفه کرده بود و 20 روز دیگر فاصله داشت تا هشتمین بهار زندگیش نیز در باغ آرزوهای سال نو جوانه زند؛ هر روز صبح، از ذوق و شوق مدرسه چشم به آفتاب عالم تاب باز می‌کرد.

مادرش سرشار از عشق و عطوفت موهایش را شانه می‌زد، ساندویچ آرزوهایش را برایش لقمه می‌پیچید و راهی مدرسه‌اش می‌کرد اما یک روز مدرسه رفتن پسرش غیر از همه‌ی روزها و به قول مادرش برای آن‌ها روزِ سیاه شد.

Subscribe to رژیم غاصب صهیونیست