جعبه مداد رنگی که ماند
صبح زود بود، مادر با اشتیاق علی و محیا را به مدرسه «شجره طیبه» رساند؛ محیا کیفش را محکم بغل کرد و علی جعبه مداد رنگیاش را که مادر با خط خودش رویش نوشته بود «علی سالاری». اما ظهر که شد، خبری از خندههایشان نبود. روزها گذشت تا اینکه میان آوار، همان جعبه مداد رنگی پیدا شد؛ با همان خط مادر، با همان رنگهایی که علی عاشقشان بود. جعبه برگشت، اما علی و محیا نه. حالا جعبه مداد رنگی تنها یادگار دو فرشتهای است که صبح رفتند و دیگر برنگشتند.
ویدئو
نظر دهید