Skip to main content

قاب عکس‌ها به حرم رسیدند

سال پیش، با دست‌های کوچک دختر و پسرشان به حرم امام رضا رفتند. دختر باران می‌خواند، پسر روسری مادر را می‌کشید. ضریح را که دیدند، هر دو پریدند توی بغل بابا تا به ضریح برسند.

امسال، صندلی عقب ماشین خالی است. به جای دختر، قاب عکسش در بغل مادر است؛ به جای پسر، قاب عکسش در بغل پدر. به حرم که رسیدند، قاب‌ها را چسباندند به ضریح. مادر گریه کرد: «آقا جان، این‌ها امانت تو بودند، پس بگیرشان.» بابا هم با صدای شکسته گفت: «سال پیش ما بچه‌ها را آوردیم پیش تو. امسال تو خودت آن‌ها را نگه داشتی. ما آمدیم فقط برای دیدنشان.»

 

ویدئو

نظر دهید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • Lines and paragraphs break automatically.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.