Skip to main content

دلنوشته محمد کاظم کاظمی

ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد

بلکه این بغضی که پرپر می‌شود، پایان بگیرد

رفته بودی مشق آب و نان و بابا را بخوانی

فکر می‌کردی که این مشق از تو شاید جان بگیرد؟

با خودت گفتی که مادر در مسیر روضه باشد

با خودت گفتی که بابا رفته باشد نان بگیرد

رفته باشد از دکانی میوهٔ ارزان بچیند

تا از آن دکان دیگر پرچم ایران بگیرد

پرچم ایران به دستش… بر تن سرد خیابان

باید اینجا آسمان ابری شود، باران بگیرد

یک نفر حتی نشد پشت سرش آبی بریزد

یک نفر حتی نشد آیینه و قرآن بگیرد…

فکر کن سقای این دشت عطش، ناچار باشد

مشک آبی را که آورده است، با دندان بگیرد

فکر کن سرنیزهٔ وحشی، جگرها را بسوزد

یک جگرخوار آن طرف جشن حنابندان بگیرد

فکر می‌کردی که در قانون جنگل هم ببینی

بمب یک حیوان بیاید جان صد انسان بگیرد؟

شاعر: محمد کاظم کاظمی، شاعر افغان

نظر دهید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • Lines and paragraphs break automatically.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.