Skip to main content

قصه عروسک‌های تنها

هر شب، عروسک‌ها را کنارشان می‌خواباندند؛ صبح با یک بوسه خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند به مدرسه، به قول معلم‌شان برای ساختن فردایی بهتر. عروسک‌ها منتظر ماندند، ساعت‌ها، روزها... با خود گفتند شاید امروز دیر می‌آیند. اما وقتی صدای انفجار، قصه را نصفه رها کرد، عروسک‌ها فهمیدند که دیگر هیچ دختری برنمی‌گردد. حالا تنها نشسته‌اند، اشک می‌ریزند و نامشان را زیر لب تکرار می‌کنند؛ نام فرشته‌هایی که صبح رفتند و غَروب، آسمانی شدند.

 

ویدئو

نظر دهید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • Lines and paragraphs break automatically.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.