
نگاه کن! ... چه جمعیتی! چه ازدحامی، چه مراسم باشکوهی! تا حالا چنین جمعیتی را کیجا ندیده بودم. من سالهاست که این جا هستم؛ در دامن صحر ا، میان راه مکه و مدینه.
مرا که میشناسید؛ یک برکهام؛ اما نه یک برکه معمولی، برکهی معروف «غدیر خم». قطرههای آب باران از کوه و دشت جاری و در من جمع میشود تا مسافران خسته بیابان با نوشیدن آن از تشنگی رهایی یابند. اطراف من چند درخت کهن سال وجود دارد که محل استراحت کاروانیان است. مسافران خانه خدا همیشه از کنار من عبور میکنند.
اما امروز حس دیگری دارم، انگار اتفاق عجیبی در راه است. هزاران نفر از زیارت خانه خدا بازگشته و به سوی شهرهای خود میروند. در میاناند کاروانیان مردی حرکت میکند که چهرهاش همچون ماه شب چهارده میدرخشد. او محمد(ص) آخرین پیامبر و عزیزترین بنده خداست.
لحظهها میگذرد. پیامبر ناگهان دستور میدهد، همه از حرکت باز ایستند و بازماندگان از راه برسند. کاروانها یکی یکی میآیند و در کنار من بار میاندازند. ظهر است آفتاب به شدت میتابد. زمین داغِ داغ است آن چنان که مردم گوشهای ازلباس خود را برسرو مقداری از آن را زیر پا میافکنند. کمی بعد دهها هزار نفر جمع میشوند و نماز ظهر را با پیامبر میخوانند. پس از نماز منبری از جهازشتران ساخته میشود رسول خدا در کنار من بر منبر میایستد. سکوتی عجیب همه جا را فرا میگیرد. مسلمانان پیامبر را همچون نگین انگشتری در میان گرفته و منتظر شنیدن سخنان او هستند. من نیز به دقت حرکات و رفتارش را نظاره میکنم. پیامبر خطبهای طولانی را شروع میکند ودر انتهای سخنانش با صدایی بلند خطاب به مردم میفرماید: «آیا گواهی میدهید که معبودی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست؟»
همه یک صدا میگویند: «آری گواهی میدهیم»
سپس پیامبر میفرماید: «من به زودی ا ز میان شما خواهم رفت اما دو چیز گران بها و ارزشمند را در میان شما میگذارم.»
مردی از میان جمعیت فریاد میزند و میپرسد: «ای رسول خدا، این چیز دو گران بها چیستند؟»
پیامبر میگوید: «یکی کتاب خدا قرآن است و دیگری عترت و اهل بیت من. خداوند به من خبر داده است که این دو یادگار عزیز هرگز از هم جدا نمیشوند.»
ادامه داستان را در فایل پیوست بخوانید.
نظر دهید