دلنوشته فاطمه نانی زاد

این شعر که به توصیف معصومیت دانش آموزان شهید پرداخته است ، یاد شهدای میناب را زنده نگه می دارد : 

دخترک پر وا نکرده، ناگهان پروانه شد

باغ داغی دید و با لبخند‌ها بیگانه شد

آه از آن پاییز خونریزی که بر جانت نشست

پیش چشم مادرت گویا اناری دانه شد

کوچه کوچه آسمان نام تو را فریاد زد

عطر تو پیچید و موی بید مجنون شانه شد

باد، ویرانگر وزید و در پریشانی آن

گیرهء موی تو وا شد پنجره دیوانه شد

گوش کن! اینجا...! عروسک‌ها صدایت می‌زنند

دلنوشته ستایش کانون

امید را باید ساخت و باید از آن مراقبت کرد

"چهلمین روز پرواز آسمانی کودکان میناب، نام کودکانی را زمزمه می‌کند که قرار نبود این‌قدر زود پرواز کنند؛ کودکانی که امروز نه فقط رفته‌اند، بلکه به‌عنوان شهیدان کوچک و معصوم، در آغوش آسمان آرام گرفته‌اند.

دلنوشته زینب آقاجانی

موشک رسید و سن و سالت را نپرسید
ناخوانده آمد، رفت و حالت را نپرسید

از مدرسه برده‌ست دشمن خنده‌ات را
باید بگیرم از کجا پرونده‌ات را؟!

رنگم پریده هیچ ردی از تنت نیست
راهی برای زود پیدا کردنت نیست

افطار را با خاکِ اینجا باز کردم
تا صبح پیدا می‌شوی دورت بگردم

گفتی ردیف چندمی توی کلاست؟
هر جای این آوارها هست انعکاست

این کفش‌های توست، این هم پاپیونش
لعنت به موشک با قدوم بدشگونش

کامل شمردم چند زخمِ باز داری

دلنوشته زهرا آراسته‌نیا

صبح بود و کلاس آماده 
دستتان حرف روی خط می‌چید 
شهر میناب شاد می‌خندید 
خنده را تا به چهرتان می‌دید

درس امروز ایستادن بود 
درس زن بودن و بزرگ شدن 
درس میهن، غرور، سربازی 
درس با خون حریف گرگ شدن

زنگ تفریح مدرسه پر بود 
دورتان هی فرشته می‌چرخید 
نامتان را به شکل تازه نوشت 
شده ترکیب واژه ها و شهید

دلنوشته حنانه خوش‌نیت

به نام خدایی که در قلب ما جان نوشت                      معمای عشقی همچو میناب نوشت

سلام دوست خوبم؛ دوستی که بی‌آنکه دیده باشمت، قلبم برایت از درد فشرده می‌شود؛ با اینکه چند سالی از من کوچک‌تر بودی، اما چه قهرمانانه در گذرگاه ظالمانه‌ای از تاریخ به یک‌باره رشد کردی و مانند درختان سرو قد کشیدی!

دلنوشته حمید ابراهیمی

«مدادم را تراشیدم

نوشتم وَتن

معلم خندید

گفت: ایران جان

وطن را با (ط) دسته‌دار می‌نویسند

من که نگاهم به پنجره گره خورده بود

گفتم: چه فرقی می‌کند

مهم این است که من

خاکم را دوست می‌دارم

ناگهان پنجره‌ها شکستند

سقف‌ها ریختند

و

مدادِ سرگردان من

که از درد می‌نالید

دلنوشته‌ حرمت‌السادات متولی

فقط هفت بهار را شکوفه کرده بود و 20 روز دیگر فاصله داشت تا هشتمین بهار زندگیش نیز در باغ آرزوهای سال نو جوانه زند؛ هر روز صبح، از ذوق و شوق مدرسه چشم به آفتاب عالم تاب باز می‌کرد.

مادرش سرشار از عشق و عطوفت موهایش را شانه می‌زد، ساندویچ آرزوهایش را برایش لقمه می‌پیچید و راهی مدرسه‌اش می‌کرد اما یک روز مدرسه رفتن پسرش غیر از همه‌ی روزها و به قول مادرش برای آن‌ها روزِ سیاه شد.

نماهنگ زنگ آخر

آنان قهرمانان بی‌نامی هستند که هرگز فراموش نمی‌شوند و نامشان، در دل‌های همه ما، همچون ستاره‌ای درخشان، می‌درخشد. باشد که راهشان را ادامه دهیم و هرگز عشق و ایثار آنان را فراموش نکنیم.

در ادامه می توانید نماهنگ زنگ آخر را مشاهده نمایید.

Subscribe to آمریکا