شهید جاویدالاثر

در میان 168 شهید دبستان دخترانه «شجره طیبه» میناب، نام ماکان نصیری، کودک 7 ساله کلاس اولی، با عنوان تنها شهید جاویدالاثر این حادثه در تاریخ ثبت شده است. او که آخرین فرزند خانواده بود، روز حادثه – که مصادف با روز تولدش بود – با اشتیاق به مدرسه رفت و دیگر بازنگشت. پیکر کوچکش هرگز یافت نشد و تنها یادگاری از او، لنگه کفشی بود که پدر در فضای سبز مدرسه پیدا کرد .

لگو مدرسه میناب

به یاد 168 دانش‌آموز شهید دبستان دخترانه «شجره طیبه» میناب؛ آن فرشتگان کوچکی که در قفسه‌های چوبی مدرسه، میان دفترهای نیمه‌نوشته و مدادهای کوتاه شده، آسمانی شدند. نامشان بر تارک خاطرات این سرزمین بارقه‌ای از مهر و اندوه است؛ نگاه معصومشان در قاب عکس‌ها، خنده‌های بی‌صدایشان در زنگ‌های تفریح، و رویاهایی که در میان آجرهای فرو ریخته مدفون شد.

خون دانش‌اموزان میناب جنایتکاران را سرنگون می‌کند

این عنوان، فریادی است از جنس درد و خشم، پژواک صدای مظلومیت کودکانی که در حادثه‌ای تلخ، پرپر شدند. کلیپی که با این نام منتشر شده، تنها بازتابی از اندوه نیست؛ بلکه بیانگر عزمی راسخ برای روشن شدن حقیقت و پاسخی کوبنده به بی‌عدالتی است. این اثر، یادآوری می‌کند که خون پاک این فرشتگان آسمانی، هرگز پایمال نخواهد شد و رویشی خواهد بود برای آگاهی، عدالت و سرنگونی هر آنچه که نامش جنایت است.

دلنوشته مینا قنبری

گاهی از خودم می‌پرسم رنگ صورتی تو را یاد چه چیزی می‌اندازد؟

_رنگ صورتی من را…

قبلاً‌ها وقتی به صورتی فکر می‌کردم دفترچه‌هایی که با چه وسواس رنگشان را انتخاب کرده بودم،

 

 بند عینکی که صرفاً به خاطر رنگش خریده بودم،

کتاب و نشانگرمحبوبم ،

و خیلی چیزهای صورتی دیگر به ذهنم می‌آمدند؛

اما حالا رنگ صورتی مرا به دل قصه‌هایی بسیار بزرگتر می‌برد،

قصه‌هایی فراتر از چیزهای اطرافم،

دلنوشته مسعود آزادبخت

مسعود آزاد بخت شعری با عنوان «وطن» در رابطه با شهدای مدرسه میناب و به ویژه شهید جاویدالاثر ماکان نصیری تقدیم کرده است که بدین شرح است:

بوی نیمکت بوی دفترهای خون آلوده در مینابِ ما
زنگ تفریح پای تخته یک صدا پیچیده در میناب ما

بوی سوختن در دبستان همچنان در حال اوج
خط آخر مانده نیمه، با وطن افتاده در مینابِ ما

زنگ دیگر کی صدا می آید از آن مدرسه با التهاب
مشق فرداهای کودک این چنین خوابیده در مینابِ ما

دلنوشته محمد کاظم کاظمی

ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد

بلکه این بغضی که پرپر می‌شود، پایان بگیرد

رفته بودی مشق آب و نان و بابا را بخوانی

فکر می‌کردی که این مشق از تو شاید جان بگیرد؟

با خودت گفتی که مادر در مسیر روضه باشد

با خودت گفتی که بابا رفته باشد نان بگیرد

دلنوشته فاطمه نانی زاد

این شعر که به توصیف معصومیت دانش آموزان شهید پرداخته است ، یاد شهدای میناب را زنده نگه می دارد : 

دخترک پر وا نکرده، ناگهان پروانه شد

باغ داغی دید و با لبخند‌ها بیگانه شد

آه از آن پاییز خونریزی که بر جانت نشست

پیش چشم مادرت گویا اناری دانه شد

کوچه کوچه آسمان نام تو را فریاد زد

عطر تو پیچید و موی بید مجنون شانه شد

باد، ویرانگر وزید و در پریشانی آن

گیرهء موی تو وا شد پنجره دیوانه شد

گوش کن! اینجا...! عروسک‌ها صدایت می‌زنند

Subscribe to شهیدان