
چند سال پیش، در روز عید غدیر همه در باغ آقا رحمان میهمان بودیم. چه باغى! یک بهشت کوچک بود؛ یک ساختمان قشنگ و جلوى آن، باغچه اى پر از گل هاى رنگارنگ و سبزی کاری شده با انواع سبزى هاى تر و تازه و درختانی که از سنگینى میوه هاى رسیده، خم شده بودند. همراه با صداى شرشر آبى که در جو حرکت مى کرد تا باغ زنده بماند.
سلیقه ی آقا رحمان را در همه جاى باغ مى شد دید؛ اماّ خود آقا رحمان را، هیچ جا ندیدیم.
کلید باغ را به دایى ولى داده بود و گفته بود، هرکه را می خواهد میهمان کند. چند خانواده از نزدیکان و دوستان، آمده بودند. هر خانواده، غذا و وسایلى همراه آورده بود.
کوچکترها بازى مى کردند و بزرگترها، گردش و گفت وگو. نهار را همه با هم خوردیم. خیلى خوش گذشت. عصر که شد، دایى ولى به هر خانواده سبدى داد و گفت: «هر نوع میوه و سبزى که مى خواهید، بچینید و در سبد بریزید. امروز میهمان آقا رحمان هستید. »
ادامه داستان را در فایل پیوست بخوانید.
نظر دهید