Skip to main content

روایت: احسان برای من زنده است

شهید احسان سالمی‌نیا،

 7 ساله کلاس اول

یک گوشه باغ خاتون نشسته بود و داشت قاب عکسی که روبرویش گذاشته بود را مثل کسی که روبرویش نشسته نوازش می‌کرد. پا پیش گذاشتم و سلام کردم. با همان خونگرمی معروف جنوبی‌ها اجازه داد کنارش بنشینم و از اینکه خلوتش را به هم زدم نه تنها ناراحت نشد بلکه استقبال کرد که می‌خواهیم چند کلامی درباره پسر شهیدش، احسان سالمی‌نیا صحبت کنیم. مادر احسان که تنها 28 سال دارد می‌گوید «احسان بچه اولم بود و همین یک پسر را داشتم. وقتی وارد حرم شدم و چشمم به گنبد افتاد دلم شکست. به امام رضا (ع) گفتم آقاجان! من احسان را با التماس از خودت گرفتم ولی با این حال باز هم خدا را شکر می‌کنم که به راه راست رفت و عاقبت بخیر شد.»

زیارت امام رضا (ع) و همراهی مادر‌هایی که با مادر احسان هم‌درد بودند در آرامش او تاثیر داشت، اما خودش می‌گوید «این اولین زیارت بعد از شهادت تنها پسرم بود، اما دلتنگی‌ام همیشه هست. توی خلوت، توی زیارت و هر نمازم فقط به خودش می‌گویم دلم برات تنگ شده، دعا کن مامانی زودتر بیاد پیشت.»

با شنیدن این جمله دهانم یخ می‌زند، اما تلاش می‌کنم مکالمه‌مان را به سمت امید ببرم. می‌گویم: شما هنوز خیلی جوانید. نمی‌خواهید به فرزند بعدی فکر کنید که جوابش ما را خوشحال می‌کند وقتی می‌گوید «تو راهی دارم.» پرسیدم اسمش را می‌خواهید احسان بگذارید که باز هم جوابش آتش به دل می‌زد «من وقتی باردار بودم احسان زنده بود. خودش اسمش را انتخاب کرد و گفت کاکایی حسین، به اسم من می‌آید. هرچند خیلی‌ها گفتند اسمش را احسان بگذارم، اما من اگر صدتا پسر دیگر هم داشته باشم احسان جای خودش را دارد. احسان همیشه هست و برای من زنده است و با او حرف می‌زنم.»

منبع: خبرگزاری شهر آرانیوز

نظر دهید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • Lines and paragraphs break automatically.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.