دلنوشته زینب آقاجانی
موشک رسید و سن و سالت را نپرسید
ناخوانده آمد، رفت و حالت را نپرسید
از مدرسه بردهست دشمن خندهات را
باید بگیرم از کجا پروندهات را؟!
رنگم پریده هیچ ردی از تنت نیست
راهی برای زود پیدا کردنت نیست
افطار را با خاکِ اینجا باز کردم
تا صبح پیدا میشوی دورت بگردم
گفتی ردیف چندمی توی کلاست؟
هر جای این آوارها هست انعکاست
این کفشهای توست، این هم پاپیونش
لعنت به موشک با قدوم بدشگونش
کامل شمردم چند زخمِ باز داری