دلنوشته حمید ابراهیمی
«مدادم را تراشیدم
نوشتم وَتن
معلم خندید
گفت: ایران جان
وطن را با (ط) دستهدار مینویسند
من که نگاهم به پنجره گره خورده بود
گفتم: چه فرقی میکند
مهم این است که من
خاکم را دوست میدارم
ناگهان پنجرهها شکستند
سقفها ریختند
و
مدادِ سرگردان من
که از درد مینالید