دلنوشته‌ حرمت‌السادات متولی

فقط هفت بهار را شکوفه کرده بود و 20 روز دیگر فاصله داشت تا هشتمین بهار زندگیش نیز در باغ آرزوهای سال نو جوانه زند؛ هر روز صبح، از ذوق و شوق مدرسه چشم به آفتاب عالم تاب باز می‌کرد.

مادرش سرشار از عشق و عطوفت موهایش را شانه می‌زد، ساندویچ آرزوهایش را برایش لقمه می‌پیچید و راهی مدرسه‌اش می‌کرد اما یک روز مدرسه رفتن پسرش غیر از همه‌ی روزها و به قول مادرش برای آن‌ها روزِ سیاه شد.

Subscribe to حرمت السادات متولی